تبليغاتX
زندگی لحظه ای نظربازیست - نیم نگاهی به اندیشه های نیچه
به ياد داشته باش که امروز طلوع ديگري ندارد. (دانته)

خدايان كهن مدتي پيش مرده‌اند و در حقيقت اين يك مرگ خوب و  لذتبخش براي خدايان بود!

مرگ آنها چنان بود كه تا صبحدم جان بكنند، چنين سخني دروغ است! برعكس آن‌ها يك دفعه سر به خنده دادند و چندان خنديدند كه مردند!

اين هنگامي بود كه يكي از خدايان سخني كفرآميز گفت: ‍«فقط يك خدا بيش نيست! تو نبايد در برابر من خداي ديگري داشته باشي.»

بدين‌سان يك صورت تقليد خدا، يك خداي حسود، خود را فراموش كرد.

و تمام خدايان شروع به خنده كردند و  كرسيهاي خود را تكان دادند و فرياد زدند: «پس معني خدايي اين نيست كه خداياني وجود دارند، بلكه اين است كه خدايي وجود ندارد؟»

هر كه گوش دارد بشنود.

چنين گفت زرتشت:

 

- شیطان روزی با من چنین گفت : خدا را نیز دوزخی هست : دوزخ او عشق به آدم است. و چندی پیش شنیدم که گفت : خدا مرده است . رحم خدا به آدم او را کشت.

 

- برادران آیا من سنگدل ام؟ باری من می گویم: هرچه را که افتادنی ست می باید بیشتر زور داد!
هر چه امروزین است می افتد و بر می افتد !چه کس می خواهد آن را نگاه دارد؟ باری من - می خواهم آن را بیشتر زور دهم!
می شناسید شهوتی را که سنگ را به ژرفناهای تند شیب فرو می غلتاند؟
بنگرید این آدم های امروزین را که چه گونه به ژرفناهای من فرو می غلتند؟
برادران من پیش درآمد بازیگرانی بهترم یک سر مشق از سرمشق من پیروی کنید !
و به آن کس که پرواز نمی آموزید تندتر افتادن آموزید!

 

- جهان پیرامون ما خالی از غایت و معناست, در نتیجه نسبت به تمامی باورها و هدف های ما بی اعتناست. اما این امر نباید به نه نگفتن به آن چه هست یا خواست نیستی بیانجامد. به عکس, پوچی جهان باید انگیزة آری گفتن به جهان باشد_آن چنان که هست.

 

- رسالت جوانان است که پایه های فساد کنونی تندرستی و فرهنگ را بلرزانند و تنفر و استهزاء را به جای این عقاید انبوه خالی از لطافت بر پا سازند. در انجام این کار ممکن است جوانان نافرهیخته بنمایند ولی تخریب و ویران سازی نخستین مرحله ی لازم در علاج و مداوای ِآدمیت جدید است.

  

- براستي ؛ اي كاش جنون شان را حقيقت نام بود يا وفاداري يا عدالت . اما دريغ كه فضيلت شان در خدمت دراز زيستن است و آسودگي نكبت بار.

 

- ستايش گستاخانه تر از نكوهش است.

 

- این تاج مرد خندان این تاج گل سرخ را من خود بر سر نهادم . من خود خندهء خویش را مقدس خواندم. بهر چنین کاری هیچ کس دیگر را امروز چندان که باید نیرومند نیافته ام.

 

و چون زرتشت ديگر بار با خود تنها شد،چنين گفت:
- بس شگفت است. آيا اين قديس در اين جنگل هنوز نشنيده که
خدا مرده است؟

 

- اصولا زمانی پوچی براي چيزی معنا پيدا ميکند که بيايم براي آن ، هدفی تعريف کنيم .و اگر بدانيم هدفی در کار نيست، به پوچی هم نخواهيم رسيد.

- اجحاف نکردن و آسیب نرساندن به دیگران برای رسیدن به برابری ریشه و بنیاد جامعه است ولی این خواست نفی زندگی ست چون زندگی بهره کشیدن از دیگران است که ناتوان ترند.

 

- فرد خلوت نشین می گوید که واقعیت در کتاب های نیست و فیلسوف آن را پنهان می کند. فرد والا از فهمیده شدن توسط دیگران در هراس است نه از بد فهمیده شدن چون می داند که کسانی که او را بفهمند به سرنوشت او یعنی رنج کشیدن در دنیا دچار خواهند شد.

 

- سياستمدار انسان‌ها را به دو دسته تقسيم مي‌كند: ابزار و دشمن. يعني فقط يك طبقه را مي‌شناسند و آن هم دشمن است.

 

- با دیگران بودن آلودگی می آورد.

 

- حرف کسانی که می گویند عشق بری از خودخواهی ست خنده دار است زیرا همه چیز طبق خواست قدرت ما است.

 

- آینده از آن کسانی است که به استقبالش می روند .

 

- همه به چیزی دلبستگی دارند و افراد والاتر به چیزهای والاتر اما افراد فرومایه فکر می کنند که افراد والاتر به چیزی دلبستگی ندارند و ظاهربینی افراد فرومایه از سطحی نگری و ریاکاری آنهاست و برپایه هیچ شناخت اخلاقی نیست.

 

- انسان های آزاده دل شکسته و پر غرور خود را پنهان می کنند.

 

- کسانی که در خود احساس حقارت می کنند به دیگران رحم می کنند اما به دلیل غرورشان دم نمی زنند! یعنی درد می کشند و می خواهند با دیگران هم دردی کنند.کسانی که با دیگران همدردی می کنند به دلیل دردمند بودن خودشان است.

 

- کسانی که مردم از آنها به صاحبان اخلاق یاد می کنند اگر ما اشتباهشان را ببینیم از ما به بدی یاد خواهند کرد حتی اگر دوست ما باشند.

 

- هر اخلاق و دستور اخلاقی طبیعت بردگی و حماقت را پرورش می دهد زیرا روح را با انضباط تحمیلی خود خفه و نابود می کند.

 

- یک دانشمند حتی برای عشق زمینی هم وقت ندارد! او نه رهبر است نه فرمانبردار. او کمال بخش نیست.سرآغاز هم نیست. او فردی بی خویشتن است.

 

- کسی که دلش را به بند بکشد جانش را آزاد کرده است.

 

- از آنچه باعظمت است یا باید هیچ نگفت یا با عظمت سخن گفت و با عظمت سخن گفتن یعنی به دور از آرایش وآلایش .

 

- یک عمر صرف کسب اعتقاد کردم و در پایان به بی اعتقادی رسیدم.

 

- باید دنبال شادی ها گشت ولی غمها خودشان ما را پیدا می کنند.

 

- تکبر زائیده قدرت مادی است و تواضع زاییده ضعف معنوی.

 

- پرندگان دیگری هم هستند که بالاتر می پرند .

 

- آنکس که نمی تواند فرمان دهد بایستی فرمان ببرد .

 

- آدم باید والاترین آرمانهایش را دنبال کرده و هرلحظه به آنها عمل کند، چرا که آنچه شخص اینک انجام می دهد بازگشتی مکرر در سراسر ابدیت خواهد داشت.

 

- هیچ انگاری به چه معناست ؟ ( به آن معناست ) که والاترین ارزشها از ارزش خویش می کاهند. هدفی در کار نیست. (( چرا؟ )) پاسخی نمی یابد.

 

- جرم اين است که ندانيم زندگی خيلی ساده تر از اينهاست که ما فکر مي کنيم .

 

- زندگي، زمين و هستي، درد و رنج و بلا نيست.

 

- اراده یک احساس نیست بلکه شامل احساس های فراوان است و نمی توان آن را از اندیشه جدا کرد. در عین حال اراده یک شور است و کسی که اراده می کند به اشتباه اراده را با عمل یکی در نظر می گیرد.

 

- نخستین نبرد با کسانی است كه با احسان شان با ترحمِ حقارت انگيزشان، آدم را، آدم بيچاره يي را كه خودش زير بار شرم و احساس گناه در مانده است، از پا مي اندازند و دومین قلمرويي كه منفي خواهي در آن حاكم است قلمرو آيين هاي اخلاقي و سياست است.

 

- دانستن و از مسئولیت فروگذار نکردن و آن را به دیگران محول نکردن از نشانه های والا بودن است.

 

- انسان نمی تواند از غرایز خود فرار کند ، وقتی از خطر جانی دور شود دوباره به غرایزش برمی گردد.

 

- نسبت به فرد پایین تر از خود نفرت نداریم بلکه نسبت به فرد برابر با خود یا بهتر از خود.

 

- کسی که بخواهد به سمت معرفت برود از خدا فاصله می گیرد.

 

- آدمی به خاطر نیاز به مراقبت و کمک دیگران با آنها ارتباط برقرارمی کند.

 

- از فلاسفه می خواهم که به دنبال حقیقت نروند چون حقیقت نیاز به پشتیبان ندارد.

 

- هیچ پدیده ای اخلاقی نیست بلکه ما آن را اخلاقی تفسیر می کنیم.

 

- فیلسوفی که درصدد آفرینش جهان بنابر تصور خویش است می خواهد همه به فلسفه اش ایمان بیاورند و این همان روا داشتن استبداد بر دیگران است.

 

- حقیقت مانند دریا است که چون نمک آب دریا زیاد است تشنگی را رفع نمی کند. اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش را رفع نخواهد کرد.

 

- نمی توان از همساز با طبیعت بودن یک اصل اخلاقی برای خود ساخت. زیرا طبیعت بی رحم است و اگر آدمی بخواهد مطابق با طبیعت زندگی کند باید بی رحم باشد.

 

- فلسفه همان خواست قدرت است همان خواست علت نخستین.

 

- کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد چون زمان صلح با خودش درگیر خواهد شد!

 

- برای بشر بنیادی تر از بررسی حقیقت جستجوی ارزش آن بوده است و متافیزیسین ها همگی به دنبال ارزش گذاری مفاهیم متضاد بوده اند.

 

- کسانی که به شهود دلایل منطقی را متصل می کنند راه به خطا رفته اند.

 

- بشر به دلیل خواست " قدرت " به دنبال شناخت است نه به دلیل تشنگی عقل ناب.

 

- بشر را مشتاق زندگی ساده و همراه با ریاکاری اخلاق گرایانه می  بینم.

 

- فیلسوف باید از ایمان به زبان فراتر رود زیرا مفاهیم در چارچوب زبان اسیر می شوند و نمی توان آنها را کاملا با زبان توضیح داد.

 

- آنچه آدمی را والا می کند مدت احساس های والا در اوست نه شدت آن احساس ها.

 

- کسی که آرمان نداشته باشد کمتر لاابالی ست تا کسی که راه رسیدن به آرمانش را نمی داند.

 

- من مي توانم نغمه اي بخوانم و مي خواهم آن را بخوانم. گرچه در خانه خالي تنها هستم. بايد آن را براي شنيدن خود بخوانم.

 

- اين گونه نوشته ها همچون آئينه اند، اگر خري به آئينه نگاه كرد نبايد انتظار داشت كه صورت فرشته در آن ظاهر شود.

 

- اگر به عمق اعتقادات نفوذ كنيم، درخواهيم يافت كه تمام ارزش ها بي پايه و عقل ناتوان است. هر اعتقاد به صحت و درستي هر چيز ضرورتاً نادرست است. چون جهان حقيقي وجود ندارد. والاترين ارزش‌ها خودشان را نابود مي‌كنند و هدفي در كار نيست، چرا كه هيچ وقت پاسخي نمي یابند.

 

- آدم امروز در پرستش بتان می زید بتان عرصهء اخلاق بتان گستره سیاست بتان عرصه فلسفه.خدایانی کاملا" باطل که خود آنها را بر ساخته آنگاه پرستیده اند.از این روی از راه راست بیراه گشته و همراه بر این باور پا می فشرده و از آن چنان جانبداری کرده تا اینکه به فرجامش رسیده موقفی که از همان آغاز به نیستی و فنا چشم داشت.

 

- بنگريد اين زايدان را! هميشه بيمار اند. زرداب خود را بالا مي آورند و روزنامه اش مي خوانند. يگديگر را مي بلعند، اما يكديگر را نيز نمي توانند بگوارنند. بنگريد اين زايدان را! هر چه بيش تر ثروت گرد مي كنند مسكين تر مي شوند. در پي قدرت اند، اين ناتوانان، و نخست اهرم قدرت، پول بسيار!

 

- با روان هاي تنگشان به تو بسيار مي انديشندو همواره از تو انديشناك اند! سرانجام انديشيدن به هر چيزي  انديشناكي است! تو را به خاطر تمام فضيلت هايت كيفر مي دهند و آنچه بر تو مي بخشايند تنها لغزشهاي تو ست.

 

- با روان هاي تنگ شان به تو مي انديشند و همواره از تو انديشناك اند! سرانجام انديشيدن بسيار به هر چيز انديشناكي است. با ستايش هاشان نيز وز-وزكنان گردت مي گردند. اما ستايشگري شان نيز پيله كردن است و بس. اينان ستايشگران اند و لابه گران و ديگر هيچ.

 

- شايد من بهتر از همه می دانم كه چرا انسان حيوان خندان است ، او چنان بشدت مرارت ديد كه مجبور شد خنديدن را اختراع كند

 

- زمان ما پيش رس بدنيا آمدگان هنوز فرا نرسيده است، فقط پس فردا از آن من است .

 

- در جايي كه ديگر تنها چيز درخشان زر دكانداران است دكانداران سروري كنند! امروز ديگر روزگار شهرياران نيست! آنچه امروز خود را ملت مي نامد شايسته هيچ شهرياري نيست. بنگريد كه اين ملت ها خود اكنون چگونه چون دكانداران رفتار مي كنند: آنان از كمترين بهره در هيچ زباله اي نمي گذرند! در كمين يكديگرند و يكديگر را مي پايند و نام آن را ‹‹حس همجواري›› مي گذارند!

 

زرتشت از کوه فرود آمد و در راه کسي با او روبرو نشد تا اينکه به جنگل رسيد.
ناگهان پير مردي را ديد که در جستجوي ريشه ي درختان از کلبه ي خلوت خويش
به آنجا آمده بود،با او چنين گفت:اين رهگذر با خاطرم بيگانه نيست،ده - سال
پيش از اينجا گذشت،او از آن هنگام بسيار تغيير کرده است.آري نامش زرتشت بود.
آي زرتشت! آن روز خاکسترت را به کوه بردي و اينک آتشت
را به دره ها باز مي آوري؟آيا از کيفر آتش افروزي بیمی نداري؟
آري، زرتشت را ميشناسم. ميبينم آن چشمان پاکش را. بر لبانش اثري از نفرت
نمايان نيست،آيا نميبيني که رقص کنان پيش مي آيد؟
دگرگون شده است، چرا که اکنون خود را در دنياي کودکي احساس ميکند، اي
زرتشت! تو اکنون بيدار شده اي،ديگر تو را با خفتگان چه کار؟
تو در تنهايي همچون کسي ميزيستي که در دريا سر گشته باشد و دريا بار سنگينش را بر دوش ميکشد.
ولي افسوس اينک ميبينم که تو رو به ساحل نهاده اي.

 

زمانی می رسد که "زرتشت" (شخصیت نمادین فلسفه ی او) تصمیم به ترک دوستان و مریدان خود می گیرد. او هنگام خداحافظی سخن شگرف و پر مغزی به آنان می گوید:
می گویید به زرتشت ایمان دارید؟ اما زرتشت کیست؟
مومنان من اید : اما مومنان کیستند؟
شما آنگاه که مرا یافتید هنوز خود را نجسته بودید. مومنان همه چنین اند.
از این رو ایمان چنین کم بهاست.
اکنون شما را می فرمایم که مرا گم کنید و خود را بجویید و تنها آنگاه که همگان مرا انکار کردید , نزد شما باز خواهم آمد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 3:39  توسط آرمان |